|
درد دل با خدا
|
نمیدونم چند نفر از شما مشهدی هستین یا با پدیده ای به نام شله مشهدی (shole) آشنا هستین..ولی فقط اینو بگم که اگه تاحالا لب به شله نزدین نصف عمرتون برفنا جاتون خالی بعد از 3 سال که دهه اول محرم رو تهران بودم..امسال توفیق داشتم برم مشهد و روز عاشورا کنار حرم باشم صبح تاسوعا رسیدیم مشهد و رفتیم خونه پدرشوهرم..ایشون رفته بودند مسجد سخنرانی داشتن و بعد از برگشتنشون دو تا سطل یک کیلویی شله با خودشون آوردن برای ظهر رفتم خونه پدرم و ازونجا که مامانم اینا خونه همسایهروضه با پذیرایی شله دعوت بودند برای نهار هم یک بشقاب دیگه شله خوردم شب با حسین رفتیم یه جا مراسم سینه زنی و موقع برگشتن 4 تا سطل شله بهمون دیگه رو به موت شده بودم...درعرض یک روز 6 تا بشقاب شله...این غذا هم خیلی سنگینه و هم آدم زود ترش میکنه همون شب بود که به غلط کردن افتادم و تصمیم گرفتم که جلوی شکمم رو بگیرم و دیگه این آش رو نخورم اما خب مشهدیم دیگه...طی دوروز بعد هم 2 بشقاب همش خوردم و دلی از عزا درآوردم خلاصه اینا رو گفتم که ارادت و عشق مشهدی ها رو به شله امام حسین (و اغلب نه به خود ایشون متاسفانه) درک کنین و ترغیب بشین که حتما امتحانش کنین
این چند روز زیادی گرفتارم..شاید تا اواسط فوریه هم نیارم اینورا...امتحان تافل دارم و هیچی نمیرسم بخونم موندم بین سرکار رفتن و زبان خوندن ازطریفی هم فکر میکنم آیا این دوماه خوندن اثری هم خواهدداشت؟ امیدوارم کاری نکنم که پشیمون بشم برام دعا کنین محرم رسیده...پیشاپیش تسلیت میگم یکی میگفت چرا همیشه خانوما ناراحتی ها و غمهای زندگی زناشویی شون رو مینویسن و میگن و از خوبیهاش هیچی نمیگن و جایی ثبت نمیکنن؟؟ حالا میخوام بگم؛ حسین من...من همیشه دوستت دارم..و اینم فقط مال دیروز و امروز و فردا نیست... تا نفس دارم دوستت دارم بهترین شوهر دنیایییییی بعضی ها مثل من تمام زندگیشون استرسه صبح با عجله لباس می پوشن که تو صف ۱۰۰ نفری تاکسی بتونن لاقل نفر ۸۰ ام باشن و بعد از ۱۰ دقیقه انتظار سوار شن تو مسیر دائم استرس دارن که آیا ترافیک لعنتی باز میشه و میتونن بموقع برسن سر کار یا نه اگه راننده پیر باشه که حتما از استرس میمیرن..چراکه راننده محترم سالمند تمام مسیر رو با دنده دو حرکت میکنه بدو بدو خودشو نو به دستگاه حضور غیاب میرسونن تا مبادا ۸ شون بشه ۸ و یک دقیقه و مدیر گرانقدر {سلام حالتون چطوره} به {سلام} خشک و خالی تبدیل بشه سر کار حتی اگه دستشویی هم بره حواسش هست که زیاد جلو آینه نمونه و مدیرش بهش نگه کجا بودی...دیگه خودت حساب کن وقتی داره نهار میخوره..نماز میخونه...یا تایپیست پرحرفشون رو میبینه چقدر خودخوری میکنه اگه بتونه همون ساعت اداری و نه بیشتر از محل کار بزنه بیرون و با مترو برگرده خونه حتما استرس و اضطراب مردمی که با هل دادن میخوان سوار مترو بشن یا از پله های برقی بالا برن اونو هم میگیره خونه که برسه عذاب میشه که پس همسرش کی میاد و ازونجا که اومدن همسر گرامیش تایم مشخصی نداره ..اگه حموم بره..یا دستشویی یا نماز بخواد بخونه حتما استرس داره که نکنه الان بیاد و پشت در بمونه..(حالا شما درنظر بگیرین که این وسط ۲۰ بار همسر عزیزش بزنگه که حالشو بپرسه و اون ورنداره و چی بشه...) آخر شب هم اگه دیر بخوابه حتما نگران میشه که نکنه صبح خواب بمونه
بنظرتون با این همه استرس تو یک روز عادی چه بلایی سر من میاد؟ ناز میکنم در خیال خودم برای تو امروز از راه نرسیده شروع کردم..عدس پلو با ته دیگ سیب زمینی ..به همان برشته گی که دوست داری میروم حمام تا خستگی روزانه را بدر کنم تا به قول امروزی ها refresh شود روحم برای دیدنت لباسهایم را زیبا select میکنم و با تمام دردی که اپیلیدی دارد صورتم را صاف صاف میکنم...سفید میشود... و تازه ابروهایم قابل تشخیص است تو اما زنگ هم نمیزنی... لج میکنم و بی تفاوت می شود تمام احساساتم تماس گرفتی که دیر میآیی مثل همیشه..مثل تمام همین روزهایی که بی تو سر شد مثل تمام روزهایی که ندیدمت و شبهایی که تنها چشمان خواب آلوده ات را اینبار که زنگ بزنی تمام تلاشم این است که لحنم تو را مغشوش و غمگین تر نسازد..نه غمی نه شادی ای نه ...تنها آرامشی کاذب در صدایم هست تا نفهمی تنها بر من چه گذشت مینیشنم پای تلویزیون..کنترل را گم کرده ام و از تنبلی حادثه مجبورم یک شبکه را نگاه کنم
گفته ای که شام میخوری..بعد از 2 ساعت..حالا که غذا یخ کرده .. و من روبروی تلویزیون عدس پلوهای سرد را قاشق قاشق میبلعم و تکه سیب زمینی برشته را امان نمیدهم
امشب جعبه جادویی مدیر ما را نشان میداد...گند زد به هرکار کرده و نکرده کارمندان بیچاره.. دکتر است مثلا....تمام صحبت هایش وقت کشی بود کلی امروز بچه ها بدو بدو برایش متن مصاحبه و آمار و ارقام حاضر کردند ناسلامتی
میگویی "دارم میام" "دارم"ت را به تجربه؛ چندین معنی میکنم: 1-قصد کرده ای بیایی2-هنوز کامپیوترت هم خاموش نشده3-در راه پله ای و معلوم نیست باز کدام مدیر و معاون و مرگ و کوفت را ببینی و حالا کی بیایی ... من اما منتظرت میمانم.حتی اگر سحر شود
مصاحبه که تمام شد ..خواننده ای ناشناس شعری خواند در مدح تهران.."قطعه ای از بهشت است"!!!!!!..."شهر عاشقی هاست"!!!! من اما از تهران جز درد ندیدم ..جز ماشینی شدن من و تو ،با اینکه ماشین نداشتیم لعنت بر این شهر تهران شهر دود و درد وقتی توجهت به بچه ات کم بشه اون حتما معلم مهربونش رو بیشتر از مامانش دوست خواهد داشت... اما من که بچه نیستم فرق همسر و دوست رو میدونم...محبتشون هم کاملا تفکیک شدنیه اما وقتی دیگه منو نخونی...دیگه بهم نگی : اِ اِ اِ اِ شعر نوشتی؟؟ منم دیگه ذوق نوشتن ندارم..منم میبوسمش میذارم کنار اما امان از روزی که جرقه اش بخوره و دلم بخواد بنویسم نوشته ای که کسی نخونه بدرد نمیخوره که نمره ۲۰ ای هم که کسی بهش آفرین نگه باید ۱۰ کرد وسوسه میشم گاهی چی میشه اگه دیگران هم بدونن من میتونم؟ اا یک هفته دیگه کلاس زبانمون شروع میشه و من و حسین هیچ همتی نکردیم.حتی رزومه هامونو هم کامل نکردیم.ته تنبلی هستیم به خدا چندروزی بود که سرکار خیلی اذیت بودم..کارام زیاد بود و داشتم دیوونه میشدم..نمیدونستم کدوم رو اول انجام بدم..مدیرم اومده رو سرم میگه :داری فلان کار رو میکنی؟آفرین..بعد اون یکی کاره چی میشه؟ گفتم :مهندس اگه سرم خلوت بشه چشم به اونم میرسم. میگه:پس مثل اینکه اوضاع خوبه!!!!!!! گفتم:خوب؟؟!!! یعنی چی؟ میگه:همین که یک عالمه کار داری بعد مجبوری اولویت بندی کنی و انجام بدی یعنی همه چی خیلی خوبه دیگه!!!!!!!!! تو دلم گفتم مرد حسابی من دارم له میشم.شب خواب ندارم..میرسم خونه جنازه ام ..بدنم خسته شد بسکه از رو صندلی و پشت کامپیوترم جم نخوردم اونخ تو میگه اوضاع خوبه؟!!!! امروز اولین تجربه یک زیرمیزی؟ هدیه؟ رشوه؟ یا حتی کادو جهت رفع کدورت رو داشتم صبح با مشاور پروژه قرار داشتم که اتفاقا از دوستان دور حسین هم هست!قبل از اون یکی از دوستای دوران لیسانس حسین که از هم رشته ای های خودم ولی تو یه شرکت خصوصی شاغل هست رو دیدم که اومد تو بخش ما و اومد سمت من..ازونجا که تاحالا باهم رودر رو نشده بودیم و خبرشو داشتم که فضولیش میشه منو (بعنوان همسر دوستش) ببینه یکم دستپاچه شدم...سلامی کردم و یهو یارو یه پاکت و یه کادوی کوچیک داد دستم..به پاکت که شک نکردم چون روزی ۱۰ تا از نامه های کاری به همین صورت میاد..اما از کادو پرسیدم گفت از طرف مشاور پروژه است!!بعد هم خیلی سریع رفت سمت مدیرم و دیدم که اون کادو رو پس داد!!من هنوز برام جا نیفتاده بود که کی به کیه..داشتم فک میکردم که الان این کادوی ازدواجمونه ؟(چون تاحالا منو ندیده حالا داده؟!!!) بعد که پاکت رو باز کردم دیدم کارت تبریک عید فطره با امضای مدیر شرکت که میخوام سر به تنش نباشه.. اینجوری شد که تازه دو زاریم گرفت که قضیه نمک گیر کردنه تا سر پروژه ای که من ومدیرم ناظرش هستیم گیر ندیم و باهاشون راه بیایم خیلی ناراحت شدم ازینکه نتونسم همونجا عکس العمل درست رو نشون بدم و پسش بدم خلاصه بعد از اینکه مدیر پروژه اومد بهش کادو رو پس دادم و براش توضیح دادم که بدلیل آشنایی اونها با حسین فکر کردم ازطرف اوناست و قضیه دوستانه است..و اینکه تو روابط کاری نمیتونم هدیه ای دریافت کنم بطور تابلویی ناراحت شد اما گفت که بلاخره بهم میدتش!!! تموم شد نفس راحتی کشیدم تجربه سخت و استرس ناکی بود خدایا شکرت |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||