X
تبلیغات
پیکوفایل
قالب وبلاگ
درد دل با خدا
 

نامردی همیشه ار پشت خنجر زدن و خیانت کردن و زندگی رو به باد دادن نیست. همینکه تو یک معامله که قراره پایاپای باشه تو حس کنی زرنگتری و بخوای زرنگ بازی دربیاری تا سود بیشتری ببری نامردیه.

از سه ماه پیش با ممد قرار گذاشتیم که اسم همرو تو مقالاتمون بزنیم تا هر دو دوتا مقاله داشته باشیم. ولی وقتی فهمیدم که به میتی هم همین قول رو داده ناراحت شدم. حس زرنگی کرده بود. یک مقاله میخواست بده و بجاش دوتا از من و اون بگیره. این وسط اسم یکی از ما دونفر باید بعد از ممد قرار میگرفت و نهایتا یکیمون شاکی میشد. پس منم بجای غصه خوردن ازش یاد گرفتم. یک روز توی جیم جلوی حسین و ممد به میتی گفتم که من دارم فلان کار رو میکنم و بیا تو هم همکاری کن با من تا اسمتو بزنم و منم کمکت میکنم که اسممو بزنی. قبول کرد. همونجا گفتم که فقط باید عدالت رعایت بشه و مثلا اگه تو یک مقاله من اخر هستم، توی بعدی نباشم. همینطور برای اونها.

این گذشت تا روز موعود رسید. من مقالمو براشون فرستادم. قرار این شده بود که همیشه نفر دوم استادمون باشه. سوم و چهارم هم دونفر دیگه مون. پس من میتی رو زدم سوم و ممد چهارم. فرستادم براشون.حرفی نزدن. میتی چند روز بعدش برام فرستاد مقاله شو بخونم. دیدم منو زده چهارم. گفتم اشکال نداره لابد ممد منو سوم میزنه اگه هم نزنه بهش میگم.

ممد خیلی دیر کرد. پس من رفتم اروم باهاشون سر حرف رو باز کردم. میتی گفت حالا کی گفته نفر چهارمی؟!!! بعدم با لحن خیلی بدی گفت که حالا که شما صریح بودین بذارین منم صریح باشم!گفت که اسم یکی از دوستای امریکاییمون رو زده چهارم چون اون از من بیشتر مقاله رو خونده!!! مقاله ای که همه ش جمع اوری اطلاعات هست و به پای کمقاله مستر من نمیرسه. اینا کین؟!!!

روزی که برام ایمیل کرد اسم یاروو نبود. اگر بود من نمیذاشتم مقالمو بخونه و اسمشم خط میزدم. به این میگن زرنگ بازی. میگن نامردی.

چند روزی سر سنگین بودم و اتاقشونم نرفتم. اما احمق تر ازینن که بفهمن. حسین خیلی رو مخم کار کرد که بیخیال بشمو دارم سعی میکنم فراموش کنم و قبول کنم که ادمهایی یهم هستن که بخاطر یک مقاله کمتر یا بیشتر دیگران رو له میکنن.

تجربه شد که دیگه باهاشون کار نکنم.


[ سه‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1393 ] [ 03:27 ق.ظ ] [ هانیه ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393 ] [ 10:47 ب.ظ ] [ هانیه ]

یک زمانی وقتی دوسم بهم کارت پستالی رو داد که روش ترانه ای خواننده های زن زمان شاه بود هم شاد شدم هم ناراحت. شاد ازینکه یادگار دوستی رو دارم و ناراحت شدم ازینکه چرا دوستم باید بره کارتی بخره که خواننده از خدا بیخبر اون ترانه رو خونده!!!!

قدرت صدا و سیما رو ببین... فوق العاده ست. ما هیچ منبع اموزشی خارج از مدرسه ای جز تلویزیون جمهوری مثلا اسلامیمون نداشتیم..

وقتی بعد از بیش از ده سال ازون زمان برا اولین بار اون ترانه رو شنیدم بدم نیومد هیچ کلی هم دوستش دارم. چرا باید بدمون بیاد از چیزهایی که ما رو از زمین میکنن؟ یا حتی رو همین زمین با دل ما بازی های خوبی میکنن که به کسی هم آزاری نمیرسونه

ازینجا گوش بدبن

[ چهارشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 07:35 ق.ظ ] [ هانیه ]

یکی از عادات همیشگی من زمانیکه عمیقا به چیزی فکر میکنم یا خیلی ناراحتم یا خیلی شاد آواز خوندنه. چیزی که از پس قریب به 5 سال زندگش مشترک هنوز حسین متوجهش نشده!!

درواقع با آواز خوندن میخوام خودم رو خالی کنم. متناسب با وضعیتی که درش گرفتار اومدم ترانه ها به ذهنم میرسه و میخونم یا ابیاتی که شنیده ام رو با ریتمهای من درآوردی که سوز حاصل از غمم رو برسونه میخونم.

بعد از پنج سال ، دیگه دارم کم کم حتی یاد میگیرم که پنهان کنم غمها رو از چشمهام. ولی صدام داد میزنه. امشب نمونه ش بود. حسین نفهمید. یکی دوبار از نوع حرکاتم مشکوک شد و گفت "خوبی؟ یا دوسم داری؟ و من با شادی جوابش دادم که اره و اره

و اونم گول خورد!

مردها راحت گول میخورن. فقط باید بلد باشی!!

صدای تایپ کیبورد اگه از حدی بیشتر طول بکشه میپرسه: داری به کسی ایمیل میزنی؟

گاها هم شک میکنه و بعدش میاد به اینجا سر میزنه. خدا خیرش بده که هنوز پای ثابت درد دلامه

یکم دلم گرفت. امروز زودتر بیدار شدم رفتم دانشگاه. کلاس و کار و بعد هم زنگ زدم اومدم دنبالم منو برد سر زمین. با همکلاسیم یکم زمین رو بررسی کردیم واسه انجام پروژه. بعدم رفتیم دوجا خرید. برگشت منو گذاشت خونه و بهش گفتم حال باشگاه رو ندارم. پس تنها رفت. موندم خونه استراحت. با اینکه خیلی گشنه بودم اما خستگی با تنبلی جمع شد تا برای شام کاری نکنم. یک ساعت بعدش اومد. قبل اومدنش من فقط سیب زمینی گذاشته بودم کوکو بپزم. درواقع بعد از کلی وقت اومدم اشپزی کنم (دسر و کیک میپزم اما اشپزی دست حسین رو میبوسه). پس گله کرد که چرا تو این مدت کاری نکردی....که خسته است...


حوابی ندادم. نمیدونم صدایی شنید یا نه... ولی من آواز خوندم. چد بار .. بلند. 

کسی درد دل ما را ندانست. بهای محفل ما را نداست. به جز طوفان کسی در شهر غربت. نشان منزل ما را ندانست

[ سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 07:07 ق.ظ ] [ هانیه ]

وقتی میخوای اینجا برای کسی خرید کنی اول برو جنس رو تو فروشگاه ببین. اگه خوشت اومد انلاین بخرش و سفارش بده بره دم در خونه ش. اینجوری هم با کلاس تره هم ارزون تر

خواستم برا تولد زهرا کیف بخرم. رفتم کولز و خریدم و 12.5 دلار پول پست دادم! درحالیکه اگه انلاین خریده بودم 5 تا میشد! دلیل اینکه انلاین نخریده بودم این بود که میخواستم کیفیتش ورو خودم چک کنم و بدونم خوبه. ولی میشد بعدش همون رو اسکن کنم و انلاین پیداش کنم. دردسر رفتن به پست رو هم نداشتم اونوقت.

[ سه‌شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ هانیه ]

وقتی تو فضای مادیات محض سیر کنی، باید انتطار داشته باشی که همون مادیات هم وقت بیپارگی به دادت برست نه خدا

فقط نوک زدن کافی نیست. دوخط قران خودت هم لازمه. لازمه تا یادمون نره خدا کیه. فقط دونستن اینکه هست و بزرگه کافی نیست. باید بخونی حرفاشو تا بدونی به چیا وعده داده. قول داده. قول داده که کمکت کنه اگه به اون توکل کنی. قول داده برکت بده به زندگیت اگه از مالت بدی

امروز مریمی زنگید. بعد از بیشتز از یکسال. کلی معذرت خواهی کرد اولش و بعد هم گفت که مشکل مالی داره و کمک میخواست. حالا این دقیقا مصادف شده با اینکه من درباره مشکلات مالیمون با زری حرفیده بودم و اونم به گوش مامان بابا رسونده بود و اونا هم طفلکی ها مقداری پول دادن به داداش حسین تا برامون ارز بگیره اونم از نوع دانشجوییش و بفرسته. مریمی یکی بیشتر ازون رو لازم داره. 

امتحانه خداست. شک ندارم. میخواد ببینه ما بین خودمون و بنده ش کدوم رو انتخاب میکنیم. اما من نگران دادنش نیستم چون خدا قول داده که اگه یکی بکارم هفتاد تا برداشت میکنم. خدا که دروغ نمیگه. نگران اینم که اگه مامان بفهمه ناراحت میشه. مرمی گفته به کسی نگم. ازونور اگه لو بره مامان دلخور میشه که چرا ما ازشون پول گرفتیم ولی دادیم به مریمی. مامان هم اوضاعشون خوب نیست. تو مضیغخ واسه ما پول جور کردن. وقتی فهمیدم آب شدم از خجالت.

خدایا

خدایای بزرگ من که همیشه حرفامو میشنوی با اینکه من جواباتو نمیخونم.... خودت کمک کن رو سفید بشم


پ.ن. دلم ردرد میگیره از دیدن رنج مردمم.. دوستام. عزیزام. و من هیچکاری نمیتونم بکنم

[ یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 09:45 ق.ظ ] [ هانیه ]

آدم نمیشیم. صد هم که توبه کنیم میشکنیم. باز میگه بازآ... با پررویی یکم سر برمیگردونیم اشکی میریزیم ولی دوباره دنبال ابنبات دنیا میریم. آدم نمیشیم

دارم افتخاری گوش میدم بعد کلی


ای نامت از دل و جان ، در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست ، سبز و رها از آسمان جاری است
نور یادت همه شب ، در دل ما چو کهکشان جاری است

[ یکشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 10:15 ق.ظ ] [ هانیه ]

اینم یک نمونه دیگه!!

امروز ممد گفت که مقاله ش تو فلان کنفرانس برتر شده و جایزه تعلق گرفته بهش1 گفتم این کدوم کنفرانسه و کجا و چه حبره؟ چرا من خبردار نشدم؟! گفت دکتر فلانی ایمیل رو زده بوده که! ازش خواستم برام فوروارد کنه ایمیل رو . و کرد. و دیدم دکتر برای ده نفری فرستاده بوده که اسم ممد و میتی توشه ولی من نه!!!

دوباره دلم گرفت. همین دیروز بود که با حسین سر این قضیه که بچه ها یواشکی کاراشونو میکنن و به من نمیگن بحث کردیم. نظر حسین این بود که اونا بچه های خوبی هستن و خیلی هم کمک میکنن و...

اینم شاهد که از غیب رسید. حالا اگه همین ایمیل برای من اومده بود اولین کاری که میکردم مطرح کردنش با اونها بود و اینکه چی بفرستیم و ایا پلنی براش دارن یا نه. اما اونها نه تنها نگاه نکردن (در حالت خوشبینانه) که ببینن اسم منم هست یا نه، بلکه هرکس جدا و ساکت برای خودش مقاله ش رو فرستاده( یا نفرستاده).

به این میگن "کار گروهی" "همدلی"   ؛ "به فکر هم بودن"؛ و خلاصه تمام کلمات با بار معنایی مرام (در کسب علم) که متاسفانه از بچه ها ندیدم

پارسال که میخواستیم نقل مکان کنیم من کلی با اهالی اینجا صحبت کردم و امار این مجتمع رو دراوردم و صاف و ساده گذاشتم کف دست بچه ها. اما بچه ها بدون اینکه حتی به من بگن رفتن و فرم های اپلیکیشن برای خونه رو پر کردن و فرستادن برای مدیر مجتمع!!!!!! قصه رو کوتاه کنم چون شرحش تو همین وبلاگ هست

فقط دلم درد داره ازشون.

تنها هم وقتی میتونم بیخیالشون بشم و غصه نخورم که مثل خودشون باهاشون رفتار کنم. اما حسین منو نکوهش میکنه. انگار که من ادم بدی هستم و اینا فرشته

حسین جانم. مهربوئنم. با اون قلب بزرگت که از هیچکی نمیرنجی...عزیزم دیدی؟؟؟

[ سه‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 04:09 ق.ظ ] [ هانیه ]

مسخره ست. واقعا ممد فکر کرده بدون اون نمیتونم کارامو بکنم؟ یا لال تشذیف دارم؟!اینکه خیلی بامرامه و خیلی کمکم کرده درست. اما بچه بازیاش حرص دراره. سر قضیه سو تفاهم امروز من و حسین اونم بود. یکم دیرتر رفتیم برای تحویل ماشین . در حد دو دقیقه. وقتی یارو شروع کرد به صحبت ممد رفت یک گوشه واستاد!!! حسین هم ازونجا که هنوز اعتماد کافی به استعداد های زنش نداره(شاید تقصیر منه که اعتماد بنفس کافی رو از خودم نشون ندادم) محمد رو صدا زد که مثلا بیاد کمک واسه ترجمه و حرف زدن با یارو. اما جالب بود که محمد اصلا گوش نداد! سرش رو با گشت زدن گرم کرد!!! و منم اصلا اهمیت ندادم بهش که نیومد. خودم با طرف حرف زدم و رسید گرفتم و اومدیم. خلاص.

نتیجه اخلاقی اینکه اگه دایم جلو دیگران از کمبودهات یا بی اعتماد بنفسیت بگی اونا واقعا فکر میکنن که تو اون کمبود ها رو داری و خودشون ندارن!

بارها و بارها شده یکی انگلیسی حرف زده و محمد یا مهدی  حتی نفهمیدن یارو چی میگه اما من فهمیدم. اما اگه ازشون بپرسی میگن زبانشون از من قویتره!

[ پنج‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ هانیه ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ پنج‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 07:50 ق.ظ ] [ هانیه ]

   1      2      3      4      5      ...      34    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 53544