X
تبلیغات
بازی تراوین
قالب وبلاگ
درد دل با خدا
 

آدم نمیشیم. صد هم که توبه کنیم میشکنیم. باز میگه بازآ... با پررویی یکم سر برمیگردونیم اشکی میریزیم ولی دوباره دنبال ابنبات دنیا میریم. آدم نمیشیم

دارم افتخاری گوش میدم بعد کلی


ای نامت از دل و جان ، در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست ، سبز و رها از آسمان جاری است
نور یادت همه شب ، در دل ما چو کهکشان جاری است

[ یکشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 10:15 ق.ظ ] [ هانیه ]

اینم یک نمونه دیگه!!

امروز ممد گفت که مقاله ش تو فلان کنفرانس برتر شده و جایزه تعلق گرفته بهش1 گفتم این کدوم کنفرانسه و کجا و چه حبره؟ چرا من خبردار نشدم؟! گفت دکتر فلانی ایمیل رو زده بوده که! ازش خواستم برام فوروارد کنه ایمیل رو . و کرد. و دیدم دکتر برای ده نفری فرستاده بوده که اسم ممد و میتی توشه ولی من نه!!!

دوباره دلم گرفت. همین دیروز بود که با حسین سر این قضیه که بچه ها یواشکی کاراشونو میکنن و به من نمیگن بحث کردیم. نظر حسین این بود که اونا بچه های خوبی هستن و خیلی هم کمک میکنن و...

اینم شاهد که از غیب رسید. حالا اگه همین ایمیل برای من اومده بود اولین کاری که میکردم مطرح کردنش با اونها بود و اینکه چی بفرستیم و ایا پلنی براش دارن یا نه. اما اونها نه تنها نگاه نکردن (در حالت خوشبینانه) که ببینن اسم منم هست یا نه، بلکه هرکس جدا و ساکت برای خودش مقاله ش رو فرستاده( یا نفرستاده).

به این میگن "کار گروهی" "همدلی"   ؛ "به فکر هم بودن"؛ و خلاصه تمام کلمات با بار معنایی مرام (در کسب علم) که متاسفانه از بچه ها ندیدم

پارسال که میخواستیم نقل مکان کنیم من کلی با اهالی اینجا صحبت کردم و امار این مجتمع رو دراوردم و صاف و ساده گذاشتم کف دست بچه ها. اما بچه ها بدون اینکه حتی به من بگن رفتن و فرم های اپلیکیشن برای خونه رو پر کردن و فرستادن برای مدیر مجتمع!!!!!! قصه رو کوتاه کنم چون شرحش تو همین وبلاگ هست

فقط دلم درد داره ازشون.

تنها هم وقتی میتونم بیخیالشون بشم و غصه نخورم که مثل خودشون باهاشون رفتار کنم. اما حسین منو نکوهش میکنه. انگار که من ادم بدی هستم و اینا فرشته

حسین جانم. مهربوئنم. با اون قلب بزرگت که از هیچکی نمیرنجی...عزیزم دیدی؟؟؟

[ سه‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 04:09 ق.ظ ] [ هانیه ]

مسخره ست. واقعا ممد فکر کرده بدون اون نمیتونم کارامو بکنم؟ یا لال تشذیف دارم؟!اینکه خیلی بامرامه و خیلی کمکم کرده درست. اما بچه بازیاش حرص دراره. سر قضیه سو تفاهم امروز من و حسین اونم بود. یکم دیرتر رفتیم برای تحویل ماشین . در حد دو دقیقه. وقتی یارو شروع کرد به صحبت ممد رفت یک گوشه واستاد!!! حسین هم ازونجا که هنوز اعتماد کافی به استعداد های زنش نداره(شاید تقصیر منه که اعتماد بنفس کافی رو از خودم نشون ندادم) محمد رو صدا زد که مثلا بیاد کمک واسه ترجمه و حرف زدن با یارو. اما جالب بود که محمد اصلا گوش نداد! سرش رو با گشت زدن گرم کرد!!! و منم اصلا اهمیت ندادم بهش که نیومد. خودم با طرف حرف زدم و رسید گرفتم و اومدیم. خلاص.

نتیجه اخلاقی اینکه اگه دایم جلو دیگران از کمبودهات یا بی اعتماد بنفسیت بگی اونا واقعا فکر میکنن که تو اون کمبود ها رو داری و خودشون ندارن!

بارها و بارها شده یکی انگلیسی حرف زده و محمد یا مهدی  حتی نفهمیدن یارو چی میگه اما من فهمیدم. اما اگه ازشون بپرسی میگن زبانشون از من قویتره!

[ پنج‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ هانیه ]
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
[ پنج‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 07:50 ق.ظ ] [ هانیه ]

این روزها فقط خدا میدونه که چقدر کار دارم و ازونطرف هم چقدر بی حوصله م

عروسی در پیشه و من بخاری ازم بلند نمیشه..آزی ازم میپرسه میخوای چی بپوشی؟! منم موندم حیرون که این داره چی میگه. برو بابا دلت خوشه. واسه عروسیها همیشه اخرین چیزی که بهش فکر میکردم لباس بود.... این یکی خیلیییییییییییی توفیر داره اما فرقی هم نمیکنه چون مجلس مختلطه. اگه تو عروسیهای ایران باس فکر میکردم که لباسم خیلی دامنش کوتاه نباشه. اینجا باید فکر کنم که قوزک پام از زیر دامن معلوم نشه!!!

یا اگه اونجا فکر میکردم موهامو چجوری ببندم الان باید فکر کنم موهامو با چی بپوشونم!

اسلام قربونش بشم همچین درست و حیابی دست و پامو بسته


از الان بگم:

حسین از خونه رفته بیرون. اینجا شبه. رفت قدم بزنه. قبلش با زهرا حرف میزدم. حسین مثلا داشت روزتا میخوند! منم در اتاقشو بستم تا راحت درسشو بخونه. امان از شوهر کنجکاو!!(همون فضول دیگه )

هرچی درددل کرده بودم رو گوش داد. از روزتا بگیر تا کمردردش.... رفلکشن طبیعی هر مردی هم ناراحت شدنه.! 

اقا من به چه زبونی بگم دوست دختر میخوام؟:( 

زری که ازم دووووووووووووووووووره. زنگ هم بش میزنم ریکورد میشم. خوب چیکار کنم؟ :(


قرار شد ممد هم باهامون واسه تعطیلات بین ترم بیاد. راستش اینه که زری چشکش ترسید اجازه بده ما بشینیم پشت ماشین. ازش خواست بیاد مواظبتمون باشه 

ماه عسل به هم خورددددددددددد

[ پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 07:32 ق.ظ ] [ هانیه ]
به مامان میگم مواظبش باشین و بهش روحیه بدین اون الان نا امیده. مخصوصا به A  بگین اونقدر سر به سرش نذاره. میگم Z دوست داره بیاد ولی چون به شما خیلی وابسه هست براش اسون نیست. شمام مراعاتش کنین. میگه: Z به من وابسته ست؟ اصلا هم نیست! منو دوست نداره! A به من وابسته هست. A بچه م خوبه!
گفتم :A وابسته نیست مادر من بچه ننه ست. بدون شما دست و پا چلفتیه. چهار تا ننو میگه فک میکنین چقدر پسر خوبیه!
میگه: نهههههههههه بچه م کاراشو خودش میکنه. استکان پاییشم خودش میشوره!!!
گفتم مادر من زیادی زخمت میکشه کارای خودشو میکنه! وظیفه شه! مگه S و Z علاوه بر استکان خودشون از بقیه رو هم نمیشورن؟!!! A چی کار میکنه؟ خرید خونه که با شماست که! فقط رفیق بازی میکنه! Z رو من یادمه که تا شما یکم مریض میشدین میومد خونه ما کلی گریه میکرد
مکالمه رو ایفون بود(ّبگذیریم ازینکه نظیرش رو توی خونمون جلو حسین زده بودن و حتی در حضوز بچه ها مامان تو سر دختراش زده بود و پسر تنبلش رو بالا برده بود). حسین میگه مامانت خیلی دیگه طرف A رو میگیره. من بودم صدام درمیومد. اینا چرا حرفی نمیزنن؟!
گفتم پسر پرستی تو خونشه متاسفانه. اون طفلی ها هم عادت کردن. اوایل گله میکردن اما الان چی بگن خوب؟

مشکل یکی دوتا نیست مشکل اصلی خونواده هست. وقتی چشم دیدن تو رو تو اون خونه ندارن و زیادی محسوب میشی حتی اگه دوست نداشته باشی هم تلاش میکنی فرار کنی. فراررر
حسین بارها گفته مامان بابات باید خدا رو هزار بار شکر کنن که همچین دخترایی دارن، هرکس دیگه جز اونا بود میرفت بیرون از خونه دنبال محبت میگشت

اما زری جان من بهت میگم که اینا همه تو روان این بیچاره ها اثر داره. مگه برای ما نداشته؟ اون زمان که بابا میگفت عروس شین برین

دلم نمیاد برای مامان عزیزم و A ارزوی بدی بکنم د. اما مطمینم که خدا هم به حرف بنده هاش گوش میکنه. وقتی مامان ارزو میکنه Z و S برن و با پسر دسته گلش تنها باشه چون اون بهترینه، من مطمینم این روز میرسه. حالا به هر شکلی.. بعد مامان میفهمه که پسرش فقط یک بسیجی کله خر و رفیق بازه متاسفانه

A وقتی از یربازی برگشته بود فرشته بود برا یک مدتی. اما الان دوباره.......... همه رو جز میده!
فقط یکسال مونده تا دوباره ببرنش تو همون سربازخونه وحسی اونم برای دوسال..............زمان برای توبه هست...دل شکستن خطرناکترین کاریه که میشه کرد....اه مظلوم بد میگیره......بد
[ سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1392 ] [ 11:32 ب.ظ ] [ هانیه ]

این روزا هیچکی وقت مرده نداره! داشته باشه هم با کاری دیگه جز گوش دادن به درد دل های تو پرش میکنه. مردم مگه درد و غم کم دارن که بهش اضافه هم بکنن؟!!!

یکبار حسین میگفت تو خواهر خوبی برا ز. و سین. نیستی چون اونا با من درددل میکنن و تو بیخبری! گفتم اخه عزیز دل من، شرایط درسی و زندگی من اجازه بیش ازین درگیر بودن رو نمیده.. و من هن تنهام . شریرا نیاز به دوست دختر دارم! شذیذا نیاز دارم یک همجنس باشه که باهاش حدف بزنم و سبک بشم . بغلم کنه و اروم

هر حرفی رو نمیشه به شریک زندگی هم زد

خوسبحال حسین. خوشبحال مردها چون همیشه دورشون پره همجنسه که بتونن باهاش حرف مردونه بزنن

من حرفهاس زنونه م رو به کی بگم؟

اینقدر که با این پسرا گشتم دارم مرد میشم. نشونه ش هم سیبیلام :)))))))))

و اینقدر که با این دوستامون گشتیم داره زندگی دونفره یادمون میره. زندگی جمعی چایگزین شده :(

[ دوشنبه 30 دی‌ماه سال 1392 ] [ 08:37 ق.ظ ] [ هانیه ]

باید حرفی داشته باشی برای زدن.خودی برای نشون دادن. سوالی برای پرسیدن.ابخندی برای بر لب نشوندن و اعتماد بنفسی برای دیده شدن

تنبلی رو بدار کنار، از همین امروز موضوع تحقیقته معلومه، سوال رو دادن راه حل هم معلومه چیه،فقط باید با قدرت و اشتیاق بری و راه حل رو اعمال کنی و جواب سوال رو دربیاری. اونوقت میتونی به همه بگی کی هستی، خوب باشی، مهم بودن حودت رو نشون بدی

تنبلی نکن ، زبانت رو بیشتر ازین به تعویق ننداز، تو همین کنفرانس اگه زبان بهتری داشتی بهتر با ادمها حرف میزدی و فکرً هم نمیکردند که لالی

اعتماد بنفس داشته باش پروسع قدرت رو هر روز طی کن تا بدونی از کجا به کجا اومدی وً کجا باید بری.من ازت مطمینم

[ پنج‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1392 ] [ 03:18 ق.ظ ] [ هانیه ]

یک زمانی از اینکه با لهجه خودم حرف بزنم توی جمع های غیر خودمونی خجالت میکشیدم. فکر میکنم تنها ولایتی هستیم که از گویشمون دل خوشی نداریم یا لااقل در خفا باهاش حال میکنیم.

اولین باری که بر این پنهان کاری غلبه کردم خوابگاه دانشجویی بود همونجایی که همه راحت با هر زبونی که دارن حرف میزنن و بهش افتخار میکنن. منم چون همشری ای توی اتاقمون نبود آغاز کردم

یادمه موقع ازدواج هم با اینکه همسرم همشهری خودمون بود فکری این مطلب بودم که نکنه با خودش بگه اینا چقدر بی کلاسن که گویش تهرانی ندارن! کما اینکه همسرم با لهجه شیرینی هم از ولایتمون داره

الان دیگه نه تنها خجالت نمیکشم ازینکه دیگران بدونن. بلکه میتونم به راحتی با اون گویش حرف بزنم، بنویسم، شعر بگم و ازش دفاع کنم

هنوز هم هستن نسل بعدی هایی که دوست دارن فقط تهرونی صحبت کنن

[ یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1392 ] [ 02:56 ق.ظ ] [ هانیه ]
B

Another experience, another suggestion

Never, never, never take a course which is not mathematical base!!

Why?

cause it will be full of definitions and texts that you HAVE TO memorize for your test. and since you are not good at memorizing nor at English, you will not be successful in getting A!!!!

It is not a general rule, but I strongly recommend you DO NOT THAT


Construction safety!

the first B I got :(

I could never imagine how terrible the test was. I did not believe the result was that bad.

[ چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 08:50 ق.ظ ] [ هانیه ]

   1      2      3      4      5      ...      34    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 52750